به پیشگیری از خودکشی کمک کنیم (قسمت اول)

به پیشگیری از خودکشی کمک کنیم (قسمت اول)

برگرفته از مصاحبه نشریه سلامت (سارا جمال آبادی) با دکتر سید مهدی حسن‌زاده، روانپزشک، فلوشیپ پیشگیری از خودکشی و فلوشیپ روانپزشکی فرهنگی

می‌خواهم گفت‌وگو‌ را با پرسش درباره شما شروع کنیم؛ چه شد که خودکشی را به‌عنوان رشته تخصصی‌تان انتخاب کردید؟

می‌خواهید اصلاً برگردیم به جایی که چه شد روانپزشک شدم؟

بله،… خیلی هم خوب!

این داستان برمی‌گردد به خیلی سال پیش، به اواخر دهه ۳۰ که یک بچه دبستانی بودم. زمانی که رسانه‌ها خیلی محدود بودند و اصلا تلویزیونی وجود نداشت و فقط یک ایستگاه رادیو بود به نام «رادیو ایران». یک روز که داشتم رادیو گوش می‌دادم، یک آقای دکتر روانشناسی که به احتمال زیاد اولین روانشناس ایران بودند، به نام دکتر صاحب‌الزمانی، شروع به صحبت کردند. صحبت‌های خودشان را هم با این شعر حافظ شروع کردند که «در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست» و بعد شروع کردند درباره ضمیر ناخودآگاه و دنیای درون صحبت کردن. من خیلی جذب حرف‌هایشان شدم به‌طوری که وقتی معلم انشایمان گفت یک انشا بنویسید درباره این‌که می‌خواهید چه کاره شوید، نوشتم می‌خواهم روانپزشک بشوم.

آن زمان این رشته شناخته شده بود؟

اصلاً و تعداد روانپزشکان ایران به ۱۰ نفر نمی‌رسید.

برخورد معلمتان چه بود؟

خیلی برایشان جالب بود. اتفاقاً هنوز همان انشا را دارم که در آن نوشتم: «دیگر دوران بیماری‌های جسمی به سر آمده و قرن بیستم شده و بشر قرن بیستم از بیماری‌هایی مانند اضطراب و افسردگی رنج می‌برد و… چه و چه».

در دوره دبستان اینها را نوشتید؟

بله، چیزهایی بود که از رادیو شنیده بودم. همین‌طور علاقه من ادامه پیدا کرد تا وقتی که آمدم به دانشگاه اصفهان و جالب است برایتان که بگویم با آقای خاتمی هم‌دوره بودیم. البته ایشان در دانشکده ادبیات بودند و من پزشکی. در دانشکده واحدهای اختیاری داشتیم که یکی از آنها بهداشت روان بود. مدرس این رشته آقای دکتر وطن‌خواه بودند که الان معروفند به پروفسور وطن‌خواه و بازنشسته بیمارستان روزبه هستند. کتابی هم که تدریس می‌شد، مربوط به دکتر شاملو، سایکولوژیست معروف و فارغ‌التحصیل از آمریکا بود که فکر می‌کنم حالا فوت کرده‌اند. این کتاب عشق من را به رشته روانپزشکی بیشتر کرد و دیگر مصمم شدم این رشته را انتخاب کنم. این داستان باز هم ادامه پیدا کرد تا این‌که به سال پنجم پزشکی رسیدم. در این سال باز هم درس روانپزشکی داشتیم. استادی هم که آن را تدریس می‌کردند، پزشک عمومی بودند که دوره‌ای را در این رابطه در فرانسه گذرانده بودند. یک روز استاد آمد و گفت فردا می‌خواهیم برویم تیمارستان ببینیم. من تمام شب را از فکر این‌که تیمارستان چه جور جایی است، نخوابیدم. تا این‌که صبح شد و همراه همکلاسی‌ها و استاد به تیمارستان رفتیم. همه بیماران که آن زمان به آنها دیوانه می‌گفتند، ریختند سر من و همه باهم تندتند می‌گفتند: «سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار… سیگار بده!» برای من صحنه‌هایی که می‌دیدم خیلی عجیب بود. همه ژولیده و کثیف بودند، بو می‌دادند، شپش داشتند…

 

ادامه مطلب...

دسته ها: وبلاگ

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.