به پیشگیری از خودکشی کمک کنیم (قسمت دوم)

به پیشگیری از خودکشی کمک کنیم (قسمت دوم)

 برگرفته از مصاحبه نشریه سلامت (سارا جمال آبادی) با دکتر سید مهدی حسن‌زاده، روانپزشک، فلوشیپ پیشگیری از خودکشی و فلوشیپ روانپزشکی فرهنگی

یعنی فقط این افراد را در محلی جمع کرده بودند و به آنها رسیدگی نمی‌شد؟

بله، حدود ۳۰۰ بیمار بودند تحت نظر یک پزشک عمومی و رفتار بسیار عجیبی با آنها می‌شد! مثلاً وقتی می‌خواستند حمامشان کنند، آنها را لخت و در ملاء‌عام پای دیوار می‌آوردند؛ عین بازداشتگاه و با شلنگ انگار که کارواش باشد به آنها آب می‌گرفتند، از قوزک پایشان تا سر و بعد می‌گفتند بچرخ و طرف دیگر‌شان را می‌شستند یا ظهر با فرغونی که گچ و سیمان می‌آوردند، برایشان برنج می‌آوردند و روی زمین می‌ریختند و آنها از روی زمین غذا می‌خوردند! آب هم که می‌خواستند بخورند، از حوضی آب می‌خوردند که پر از جانور بود. دیدن این رفتار خیلی برای من وحشتناک بود و واقعاً تکانم داد. ظهر که استادمان ما را صدا کرد و در‌باره چیزهایی که دیده بودیم بازخورد خواست، هر کس چیزی گفت. بیشتر دانشجوها که خیلی ناراحت شده بودند، گفتند ما از این رشته –روانپزشکی- خیلی بدمان آمده! در این جمع خانمی ‌بود که گفت: «استاد! دلم می‌خواست یک مسلسل به من بدهید تا آنها را به رگبار ببندم. این چه زندگی است که اینها می‌کنند!» برای من خیلی عجیب بود که چه‌طور یک انسان می‌تواند درباره انسان‌های دیگر که بیمار هستند، چنین نظری بدهد.

نوبت به شما که رسید، چه گفتید؟

گفتم: «استاد! امروز من یک تصمیم تاریخی گرفتم.» گفتند چه‌طور؟ گفتم من از بچگی دوست داشتم روانپزشک بشوم ولی امروز دیگر تصمیم قطعی گرفتم. دیگر حتماً می‌خواهم روانپزشک بشوم…. بچه‌ها همه مسخره‌ام کردند. گفتند این (منظورشان من بود) خله! و همه رفتند رشته‌های دیگر، یکی پوست و یکی چشم و… تا این‌که اینها گذشت و من رفتم سربازی. سال ۱۳۵۶ بود و هنوز با بچه‌های هم‌دوره در ارتباط بودم. آن زمان هنوز دپارتمان روانپزشکی در دانشگاه اصفهان نبود. یکی‌ از بچه‌ها که می‌دانست به روانپزشکی علاقه دارم، به من زنگ زد که یک خبر عالی برایت دارم! یک دپارتمان عالی روانپزشکی در اصفهان برپا شده و استادی از آمریکا آمده و شش پزشک دیگر را هم همراه خودش آورده! خیلی خوشحال شدم، اما سرباز بودم و دوره سربازی‌ام بهمن تمام می‌شد و سال تحصیلی از مهر شروع شده بود. وقتی با دپارتمان تماس گرفتم، گفتند بله، کلاس‌ها چند ماهی است شروع شده و شش رزیدنت هم گرفته‌اند. کسانی که گرفته بودند، همگی سال بالایی ما بودند و سن و سالی داشتند حدود ۴۰ تا ۵۰ سال!

به‌دلیل تجربه‌شان آنها را جذب کرده بودند؟

نه، به‌دلیل مشکلاتی که این رشته داشت، جوان‌ها از آن استقبال نمی‌کردند. حتی رزیدنتی که ارشد‌تر از همه بود، روزی که من رفته بودم ببینم می‌توانم در این دوره شرکت کنم یا نه، به من گفت: «تو چرا آمدی دیگه؟ ما را که می‌بینی آمدیم چون مجبور بودیم بیاییم این رشته و در هیچ رشته دیگری قبولمان نمی‌کردند. تو حیفی و جوانی! برو یک رشته دیگه». اتفاقاً من آن زمان بورس آمریکا هم قبول شده بودم اما نرفته بودم… به هر حال برای گفت‌وگو رفتم. مدیر گروه با من صحبت و خیلی گرم برخورد کرد و گفت از فردا صبح می‌توانی به‌عنوان رزیدنت روانپزشکی کارت را شروع کنی. من گفتم آخه اینها ۴-۳ ماه است شروع کردند، گفت عیبی ندارد و تو می‌توانی.

یعنی پذیرفتند حتی با ۴-۳ ماه تأخیر دوره را شروع کنید؟

بله. آن زمان برخلاف الان با دانشگاه‌ها مثل دبیرستان برخورد نمی‌شد. دانشگاه‌ها استقلال عمل داشتند که دانشجوها را براساس توانمندی‌هایشان به رشته‌های مختلف بفرستند؛ مثلاً به من بگویند برای استادی خوبی، دیگری برای رزیدنتی خوب است، اما الان فقط آزمونی برگزار و افراد انتخاب می‌شوند که ضعف بزرگی است و امیدوارم اصلاح شود. به هر حال من سه سال آنجا بودم و درس خواندم. دوازده سال عضو هیأت علمی بودم و از سال ۷۱ هم به دانشگاه علوم پزشکی ایران آمدم که گروه روان‌پزشکی خیلی قوی‌ای داشت و این همکاری تا دو ماه پیش که بازنشسته شدم، ادامه داشت.

 

ادامه مطلب...

دسته ها: وبلاگ

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.