چرا هنوز احساس ناکامی دارم؟!

چرا هنوز احساس ناکامی دارم؟!

چرا بعضی افراد با وجود موفقیت های زیاد احساس ناکامی می کنند؟

وقتی می گوییم پدر برای کسی حضورش غائب بوده است که نتیجه اش شکل گیری شخصیت نوجوان ابدی در پسر بوده، یعنی اینکه اگر پدر حاضر باشد (به معنای تاثیر گذاری روانی اش نه الزاما فقط حضور فیزیکیش)، از پسر بازخواست خواهد کرد، و او را مقید کرده و جواب خواهد خواست، که با انجام همه ی اینها استخوان بندی روانی پسر از کودکی رشد یافته و عنصر مردانگی رشد می کند.

از طرف دیگر اگر عنصر مردانگی اعمال شده بر روی کودک از حد خودش بیشتر شود، یعنی انتظار بیش از حد از کودک داشتن و گفتن اینکه "تو لیاقتت بیشتر از ایناست" باعث می شود کودک با وجود دستاورد، حال خوبی نداشته باشد. چرا که همواره این پیام صادر شده که "ما بیشتر از اینها ازت توقع داشتیم و لیاقتت بیشتر از اینهاست".

پس فرد در این حالت علی رغم داشتن دستاورد، بدون اعتماد به نفس است.

بنابراین کودک به همان اندازه که عواطف می خواهد، به همان اندازه هم چهارچوب می خواهد.
به همان اندازه که محبت می خواهد، به همان اندازه هم بی رحمی می خواهد.
کودک باید متوجه شود که خواستن نظم از او، ربطی به دوست داشتن یا نداشتنش ندارد.
کودک باید متوجه شود که اینها اصول هستند و خشونتی در کار نیست.

چهارچوب گذاشتن برای کودک لازم است، حتی اگر احساس فشار کند.

اگر بخش روان مردانه ی ما ضعیف است، یک بخشش مربوط به عدم پایبندی والدین در ساختار و چهارچوب گذاشتن بر روان ماست. اگر بخش زنانه ی روان ضعیف باشد، ما همش فکر می کنیم باید دستاورد داشته باشیم تا دوست داشتنی باشیم و فکر می کنیم اگر دستاورد نداشته باشیم و بخواهیم ترمز بگیریم، فاتحه ی ما خوانده شده است. این نشان می دهد که رابطه با مادر ضعیف بوده و بیشترین چالش را با مادر داریم. یعنی عنصر زنانه ی مادر یا ضعیف بوده و یا مادر به من گفته:

"مشق هات رو نوشتی؟ حالا دوستت دارم. رفتی دستشویی؟ حالا دوستت دارم. بیست گرفتی؟ حالا دوستت دارم. فلان کار رو کردی؟ حالا شدی بچه ی خوب

یعنی من همیشه باید کاری می کردم تا دوستم داشته باشن، همینطوری و بدون انجام کاری دوستم نداشتند.

بچه ها به سرعت تحلیل می کنند، و خود ما نیز در کودکی اینگونه بوده ایم، بنابراین بخش هایی از ما یک جایی، جا مانده است، و به خاطر همین ما فکر می کنیم که باید همه چیز را به دست بیاریم، در صورتیکه یونگ معتقد است که تکامل فردی انگیزه ی درونی همه ی ماست و همه ی ما به چیزی که قرار است، باید تبدیل بشویم و این، خواسته درونی همه ی ماست و آن چیز، این است که همه ی ما، دوست داریم منحصربفرد باشیم و این حس کاملا درست است، کاملا درست. اما این، طاقت می خواهد و در کودکی این طاقت کم است یعنی حس، زیاد هست ولی طاقت کم.

سهیل رضایی_بنياد فرهنگ زندگی 

دسته ها: وبلاگ

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.