افسردگی و عوامل ژنتیکی

افسردگی و عوامل ژنتیکی

افسردگی، اختلال زیستی بدن است. اگرچه در مجموع افسردگی می تواند بوسيله مشكل موجود در هريك از اندام هاي بدن ايجاد شود، گمانه زنی ها تقريباً به طول بر مغز و به ويژه بركاهش نوعی مواد (آمين های بيوژنيك) متمركز شده اند كه به انتقال تكانه های عصبی در طول فواصل (سيناپس ها) موجود بين سلول های عصبی (نورون ها) كمك می كنند.

چهار سرنخ وجود دارد كه نشان می دهند بدن عميقاً در افسردگی درگير است.

1. افسردگی تا اندازه ای بعد از دوره های تغيير فيزيولوژيكی طبيعی در زنان رخ می دهد: بعد از به دنيا آوردن كودك، هنگام يائسگی و درست قبل از قاعدگی.

2. شباهت قابل ملاحظه ای بين نشانه ها  در فرهنگ ها، جنسيت ها، سنين، نژادها حاكی از يك فرايند زيستی زير بنايی است.

3. درمان های بدنی، به ويژه داروهايی مانند داروهای ضد افسردگی را بطور موثری درمان می كنند.

4. گاهی افسردگی بصورت عوارض جانبی داروها در افراد بهنجار ايجاد می شود.

اين سرنخ ها عاما محركی براي يافتن مبنای زيستی افسردگی بوده اند.

عوامل ژنتيكی و افسردگی

خويشاوندان درجه يك بيماران افسرده يك قطبی بين دو تا پنج برابر بيشتر از افراد جامعه بهنجار در معرض خطر افسردگی قرار دارند. اگر فرد افسرده الكلی نيز باشد ، خطر افسردگی و الكلسيم هر دو افزايش می يابند، اما اگر خويشاوند الكلی نباشد، افزايش خطر فقط برای افسردگی وجود دارد.

آيا اين افزايش خطر ژنتيكی است؟

در حالی كه شواهد حاكی از آن هستند كه افسردگی دو قطبی می تواند قوياً ارثی باشد، ولی افسردگی يك قطبی فقط به طور ضعيف ارثی است. فقط 28 درصد از دوقلوهای يك تخمكی برای افسردگی دوقطبی ناهمخوانند، در حالی كه حداقل 60درصد از دوقلوهای يك تخمكی براي افسردگی يك قطبی، ناهمخوان هستند جديدترين بررسی انجام شده در يك مورد دوقلو ها، شواهدی براي همخوانی افسردگی يك قطبی پيدا نكرده است.

اساس نورو شيميايي افسردگی

الگوي زيست شناسی معتقد است كه افسردگی يك اختلال انگيزشی است كه به وسيله كمبود آمين هاي بيولوژنيك ايجاد می شود. آمين های بيولوژنيك مواد نور و شيميايی هستند كه انتقال عصبی را تسهيل می كنند. آنجا به دو گروه از ساختارهای شيميايی مختلف تقسيم می شوند: كاته كولامين ها، كه شامل نورايی نفرين، اپی نفرين، دوپامين می شوند، وايندول آمين ها، كه سروتونينو هيستامين را شامل می شوند.

آمين های بيوژنيك نقش مهمی در انتقال عصبی در دسته پيش مغز ميانی و دستگاه دور بطنی ايفا می كند. MFB و PVS دو گذرگاه اصلی هستند كه در مراكز پايين مغز امتداد دارند. پژوهش انجام شده با حيوانات نشان می دهد كه مبنای كالبدشناختی اعصاب پاداش و تنبيه ممكن است به ترتيب در MFB و PVS قرار داشته باشد.

گمانه زدن درباره مبنای نور شيميايی افسردگی، عمدتاً پيرامون كاهش موجودی يكی از كاته كولاسين ها به نام نوراپی نفرين (NE)، و يكی از ايندوليامين ها به نام سروتونين قرار دارد.

فرضيه نوراپي نفرين و كاته كولامين

زماني كه در نورون اول تكانه اي عصبي رخ مي دهد، نوراپي نفرين به داخل سيناپس تخليه مي شود. زماني كه نوراپي نفرين با گيرنده هاي غشاء نورون دوم تماس مي گيرد، باعث مي شود نورون دوم شليك كند. اكنون نوراپي نفرين در سيناپس و غشاء نورون دوم مستقر است.

تا زماني كه نوراپي نفرين نافعال نشده باشد، نورون دوم همچنان به شليك كردن ادامه مي دهد. اكنون دو راه وجود دارد كه نوراپي نفرين مي تواند نافعال شود. راه اول، جذب مجدد است كه طي آن نورون اول نوراپي نفرين را مجدداً جذب مي كند، بدين ترتيب مقدار نوراپي نفرين را در گيرنده ها كاهش مي دهد. راه دوم، از كار انداختن است. اين عمل، از جمله توسط آنزيم مونوآمين اكسيد از (MAO)تسهيل مي شود.

اين آنزيم به صورت شيميايي نوراپي نفرين را از كار مي اندازد و آن را غیرفعال مي سازد. امين هاي بيوژنيك بر انگيزش ما اثر مي گذارد و زماني كه ما مقدار آمين هاي بيوژنيك را كاهش مي دهيم، انگيزش كمتري داریم.

 فرضيه فلوكستين پروزاك و ايندول آمين 

در حاليكه فرضيه كاته كولامين افسردگی ادعا می كند كه موجود نبودن NE علت است، فرضيه فلوكستين مدعی است كه موجود نبودن سروتونين علت است. داروهايی كه باعث می شوند NE موجود بمانند، داروهای نامناسبی هستند.

در نتيجه، دانشمندان كوشيدند دارويي را بيابند كه فقط بر موجودی سروتونين تاثير بگذارد. در سال 1974، داروسازان اعلام كردند ماده شيمايي فلوكستين بطور مشخص فقط جلوي جذب مجدد سروتونين را مي گيرد و تاثير اندكي بر NE و انتقال دهنده هاي عصبي ديگر دارد.

اين دارو با نام پروازاك، در سال 1987 در افسردگی شديد مورد استفاده قرار گرفت. پروزاك تقريباً از همان كارايی داروهای ضد افسردگی ديگر، نظير داروهای سه حلقه ای و بازدارنده های MAO برخوردار است و در 60 تا 70 درصد موارد موجب تسكين می شود.

 نظريه روان پويشی افسردگی

نظريه پردازان روان پويشی بر سه علت افسردگی تاكيد می كنند.

1- خشمی كه متوجه خود شده است.

2- وابستگی بيش از اندازه به ديگران برای عزت نفس

3- درماندگی در رسيدن به هدف ها

روان كاران پيشين، اولين كسانی بودند كه در الگوی روان پويشی به شناخت افسردگی كمك كردند. كارل آبرهام و زيگموند فرويد در مقاله كلاسيك خود به عنوان «داغداری و ساليخوليا» بر اهميت خشمی كه متوجه خود شده است و ايجاد افسردگی، تاكيد كردند.

افراد افسرده به ظاهر خالی از خشم به نظر می آيند و اين باعث می شود كه انسان گمان كند خشم آنها در درونشان مهار شده است. از نظر فرويد، سرنخ اصلی به حالت درونی آنها از تفاوت بين داغ ديدگی معمولی (داغداری) و افسردگی (ماليخوليا) به دست می آيد.

افراد بهنجار و افراد افسرده نسبت به از دست دادن فردی كه دوستش دارند دو واكنش كاملاً متفاوت نشان می دهند. دنيا به نظر فردی كه عزادار است پوچ به نظر می رسد، ولی عزت نفس او تهديد نمی شود. فرد عزادار از اين ضايعه جان سالم به در نمی برد. در مقابل، از ديد فرويد، فرد افسرده قوياً احساس بی ارزشی نموده و خود را سرزنش می كند. او احساس بی ارزشی و گناه می كند، او خود را به خاطر ناتوان بودن ملامت می كند. اين سرزنش خو و معمولاً اخلاق است، كاملاً ناموجه است و از آن مهمتر، علناً با بی شرمی نشان داده می شود .

اين حالت سرنخی را در اختيار می گذارد مبنی بر اينكه خشمی كه متوجه خود شده است فعالانه برانگيخته شده و موجب عزت نفس كم می شود.

چه پيش می آيد كه برخی از افراد با متوجه ساختن خشم خود نسبت به خودشان ضايعه يا طرد واكنش نشان می دهند؟ به نظر فرويد، اين انگيزش برای تنبيه خود از رويدادهای كودكی فرد افسرده ناشی می شود. فرد افسرده در درون كودكی خود عشق شديدی را پرورش می دهد كه با دلسردی فردی ديگر تضعيف می شود. او از اينكه دلسرد شده است احساس خشم می كند. انرژی ليبيدويی نهفته در عشق آزاد می شود، ولی متوجه فرد ديگری نمی شود. در عوض، من با فرد از دست رفته همانندسازی كرده يا او را «جذب می كنند»، و ليبيدوی آزاد شده متوجه اين بخش از من (Ego) می شود. خشمی كه در اصل نسبت به‌ آن شخص احساس می شده اكنون به خود (Self) بر می گردد.

ضايعات و طرد بعدی، اين ضايعه اوليه را دوباره فعال می سازد و باعث می شوند كه خشم فرد افسرده متوجه شخص خيانتكار اصلی شود كه اكنون در من او ادغام شده است.

اين گونه متوجه شدن خشم به سوی خود، گام مهمی در ايجاد نشانه های عزت نفس كم، سرزنش علنی، نياز به تنبيه و در موارد بسيار شديد، خودكشی است. افسردگی زمانی پايان می يابد كه خشم مصرف شده يا از ارزش ضايعه جديد كاسته شده باشد.

شخصيت فرد افسرده

از زمان فرويد، نظريه پردازان روان پويشی بر تيپ شخصيتی تاكيد كرده اند كه افراد را به ويژه نسبت به افسردگی آسيب پذير می سازد فرد افسرده برای عزت نفس خود بيش از حد به ديگران وابسته است. او شديداً نيازمند آن است كه لبريز از عشق و تحسين شود. او با حالتی از عطش مداوم برای عشق و محبت زندگی می كند و چنانچه اين نياز برطرف نشود، عزت نفس او تنزل می يابد. زمانی كه او مايوس می شود، نمی تواند ناكامی را تحمل كند و حتی ضايعات جزئی، حرمت نفس او را به هم می ريزند و موجب تلاش های فوری و شتابزده برای كاستن از ناراحتی می شود. بنابراين، افراد افسرده به صورت معتادان محبتی، انگاشته می شوند كه به طرزی بی نظير در ايجاد محبت به ديگران ماهر شده اند و همواره دوست دارند سرشار از محبت باشند. با اين حال، فرد افسرده غير از دريافت اين محبت، برای شخصيت واقعی فردی كه او را دوست دارد اهميت چندانی قائل نيست.

سومين گرايش در نظريه پردازان روان پويشی مربوط به افسردگی در اظهار ديده می شود كه معتقد است افسردگی زمانی ايجاد می شود كه من در برابر آرزوهايش احساس درماندگی مي كند. احساس درماندگی در دستيابی به اهداف عالی من موجب از دست دادن عزت نفس می شود كه ويژگی اصلی افسردگی است. فردي كه مستعد افسردگی است معيارهای بسيار بالايی دارد و همين باعث می شود كه آسيب پذيری او نسبت به درماندگی هنگام مواجه شدن با اهدافش، بيشتر شود. از نظر بيبرنيگ، تركيب اهدافی كه قوياً با ارزش انگاشته می شوند، با آگاهی عميق از من از درماندگی و ناتوانی اش در رسيدن به اين هدف ها، مكانيزم افسردگی است.

 درمان روان پويشی افسردگی

نظريه روان پويشی در مجموع به جای تاكيد بر ضايعاتی كه در كوتاه مدت موجب افسردگی می شوند، بر آمادگی دراز مدت برای آن تاكيد می كند. به همين نحو، درمان های روان پويشی به جای اينكه به تسكين كوتاه مدت افسردگی گرايش داشته باشند، به تغيير دراز مدت تمايل دارند.

از سه گرايش روان پويشی درباره افسردگی، چندين راهبرد درمانی به دست می آيد.

1- نظريه پردازان روان پويشی كه به نظريه افسردگی تمايل دارند كه بر خشم متوجه خود شده تاكيد می كند و می كوشند بيمار را از خشم گمراه شده و تعارض های اوليه كه موجب آن بوده اند آگاه كنند. پذيرفتن خشمی كه ضايعه و طرد آن را ايجاد كرده اند و هدايت كردن آن به سوی موضوعات مناسبتر، بايد از وقوع افسردگی پيشگيری كرده و آنرا تسكين دهد.

2- درمانگران روان پويشی كه به وابستگی شديد فرد افسرده به ديگران برای عزت نفس می پردازند، سعی می كنند به بيمار كمك كنند تا به تعارض هايی كه همواره او را تشنه محبت و حرمت ديگران می كنند، پی برده و آنها را حل كند.

3- درمانگرانی كه در چارچوب رويكرد درماندگی بيبرنيگ كار می كنند، می كوشند برای خاتمه دادن به افسردگی بيمار او را وادارند تا اهداف خود را دست يافتنی بداند.

نظريه های رفتاری در مورد افسردگی

نظريه پردازان يادگيري فرض مي كنند كه افسردگي و فقدان تقويت بهم وابسته اند بسياري از نظريه پردازان يادگيري بطور وسيعي تحت تاثير مطالعات افسردگي در مورد شرطي كردن عامل (كنشگر) بوده اند.

اثرات منفي افراد افسرده، روي ديگران در آزمايش ماهرانه ای توسط كوين نشان داده شده است. كوين برای هر 45 نفر افسرده ترتيبی داد، كه يك گفتگوی تلفنی با يك بيمار افسرده و يك بيمار غير افسرده با يك نفر از گروه عادی داشته باشند. به همه شركت كنندگان، در اين آزمايش گفته شده بود كه مطالعه راجع به گفتگو است. بعد از گفتگو، شركت كنندگان پرسشنامه هايي را در مورد خلق خود و ادراكشان از ديگران و تمايل برقراري ارتباط با ديگران، پر كردند. در مقايسه افرادي كه با بيماران غير افسرده گروه گواه، صحبت كرده بودند، آنهايي كه با بيماران افسرده صحبت كردند پس از گفتگوهاي تلفني خود را در مقايسه با افراد غير افسرده، مضطرب تر و متخاصم تر توصيف كردند.

آنهايي كه با افراد گروه افسرده صحبت كردند در مقايسه با اعضاي گروههاي ديگر صحبت كرده بودند تمايل كمتري به ديدن يا تماس دوباره با آنها را داشتند و وقتي از افسردگي تماس گيرندگان خواسته شد طرف ديگر گفتگو را توصيف كنند بيماران افسرده را افرادي تلقي كردند كه كوشش كمي در جهت ايجاد تصويري مطلوب به خرج مي دهند و نسبت به اعضاي دو گروه ديگر افسرده تر هستند.

معصومه ریاحی_روانشناس

دسته ها: وبلاگ

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.