آثار منفی طلاق بر روی فرزندان (قسمت دوم)

آثار منفی طلاق بر روی فرزندان (قسمت دوم)

در شرايطي كه جامعه دچار آنومي شده، آمار طلاق بالا مي‌رود و بسياري از خانواده‌ها از هم مي‌پاشند. اين مساله به آن معنا نيست كه تمامي زناني كه از همسران خود جدا مي‌شوند به سمت بزه مي‌روند. بسياري از اين زنان زندگي آرام و سالمي را در پيش مي‌گيرند؛ اما عده‌اي كه بحران‌هاي ديگري دارند و زمينه ارتكاب جرم در آنها وجود دارد، با پيش آمدن طلاق، براي رفتن به سمت بزه مستعدتر مي‌شوند. نبايد فراموش كرد كه طلاق عملي مجرمانه نيست؛ اما مي‌تواند عاملي محرك براي وقوع جرم باشد.

تحقيق درباره اين مساله به دليل وجود موانع بسيار دشوار است. در جامعه ما و با توجه به فرهنگ ما، تحقيق درباره جرايم منافي عفت، كار دشواري است؛ مثلا زني كه مورد تجاوز به عنف قرار گرفته، بندرت دست به شكايت مي‌زند؛ چون احساس مي‌كند چيزي به دست نمي‌آورد و آبروي خود را از دست مي‌دهد. احساس مي‌كند اثبات اين مساله بسيار دشوار است و اگر اين اتفاق علني شود، ممكن است ديگران به او انگ بزنند. عامل فرهنگي، مهم‌ترين مانع تحقيق در اين زمينه است. اطلاعاتي كه درباره بزه‌ديدگي زنان وجود دارد، به دلايل ذكر شده، كمتر از اطلاعات مربوط به بزهكاري زنان است.

روان‌شناسان در دنيا به اين نتيجه رسيده‌اند كه عملكرد خانواده مهمتر از ساختار خانواده است و اگر خانواده‌اي نتواند عملكرد مناسب داشته باشد، بايد ساختار را شكست.

در قديم مي‌گفتند ساختار خانواده بايد به هر قيمتي حفظ شود. حتي اگر والدين با كودكان بدرفتاري مي‌كنند، پدر بي‌مسئوليت است يا يكي از دو طرف معتاد است يا مثلا يكي از والدين، همسر خود و كودكشان را مورد ضرب و شتم قرار مي‌دهد. امروزه روان‌شناسان به اين نتيجه رسيده‌اند آسيبي كه چنين خانواده‌اي به همراه دارد، بيشتر از طلاق است.

بعد از طلاق معمولا يكي از والدين مسئوليت فرزند را به‌عهده مي‌گيرد؛ اما قبل از آن والدين سرگرم دعوا و جدال هستند و براي بچه‌هاي خود وقت ندارند.

در فرهنگ ما مشاوره قبل و بعد از ازدواج و قبل و بعد از طلاق وجود ندارد، معمولا ما نمي‌دانيم براي چه ازدواج مي‌كنيم و نمي‌دانيم براي چه طلاق مي‌گيريم. طلاق بد است؛ اما به هر حال وجود دارد و حال كه وجود دارد، بايد طرز برخورد با آن را بياموزيم تا اثرات منفي‌اش را كمتر كنيم. بايد جلسات مشاوره اجباري براي والدين در آستانه طلاق برگزار شود تا آنها بدانند بعد از طلاق چگونه با يكديگر و فرزندان خود رفتار كنند.

كودكان از سنين 7 به بالا سازش بيشتري دارند. كودكاني كه بعد از طلاق با يكي از والدين زندگي مي‌كنند، قادرند خود را با محيط تطبيق دهند. كودك درك مي‌كند كه اين شرايط براي او بهتر است. هر روز دوروبرش دعوا نيست و محيطش آرام‌تر است؛ به شرطي كه پدر و مادر بدرستي با او رفتار كنند. به او بگويند ما نتوانستيم با هم زندگي كنيم. اما هر دو تو را دوست داريم و براي اين‌كه بهتر زندگي كني، تمام تلاشمان را مي‌كنيم. جلسات مشاوره به پدر و مادر اين رفتار را ياد مي‌دهد. به آنها كمك مي‌كنند با استرس خودشان كنار بيايند تا بتوانند رفتار عادي با فرزند خود داشته باشند و اين استرس را به او منتقل نكنند.

معمولا پدر و مادر خود را گم مي‌كنند و فكر مي‌كنند چون فرزندشان رنجيده، بايد به همه خواسته‌هايش تن بدهند. آنها بايد راه رفتار درست با فرزندشان را پيدا كنند و با او عادي برخورد كنند و مطلقا او را وارد انتقامجويي‌هاي خود از همسر سابقشان نكنند.

نبودن تامين اجتماعي و مشكلات رفاهي بعد از طلاق، فشار مضاعفي بر روي زنان مطلقه است كه استرسشان را بيشتر مي‌كند. بايد قانون حمايت از زن يا مرد سرپرست تصويب شود. معمولا زنان، سرپرستي فرزندان را قبول مي‌كنند و معمولا اين زنان شغل ندارند و مهريه و نفقه خود را هم براي طلاق گرفتن بخشيده‌اند. وظيفه دولت است تا از اين زنان حمايت كند و لااقل محلي براي زندگي در اختيار آنها قرار دهد. برايشان كار پيدا كند و در برابر خطراتي كه در انتظار آنهاست، حمايتشان كند.

بايد صدور طلاق منوط به گذراندن جلسات مشاوره باشد. بسياري از مردم استطاعت مالي يا فرهنگ شركت در كلاس‌هاي مشاوره را ندارند. مهم‌ترين راه كم كردن آسيب‌هاي طلاق روي فرزندان و زنان، آموختن راه درست برخورد با طلاق است. براي كنترل كردن نرخ طلاق و اثرات منفي آن بايد مجموعه‌اي از فعاليت‌هاي اجتماعي و فرهنگي انجام داد.

طلاق و خانواده های ایرانی

چند سالی است که اختلافات زندگی زناشویی در جامعة ما بیشتر شده و بدنبال آن، درصد طلاق رو به افزایش است. بنابراین، طلاق به به یک پدیده اجتماعی تبدیل شده است. بدین معنی که از سویی، قشر یا طبقه و یا گروهی را نمی توان در جامعة امروز یافت که از اِپیدمی طلاق در امان باشد. از سطح تحصیلکرده ها تا بی سوادها، از سطح ثروتمندان تا فقرا و یا از دیندارها تا بی دین های افراد جامعه، از عارضه ی طلاق مصون نمانده اند. از سوی دیگر، طلاق یک پدیده ی چند بعدی و چند علتی است. بنابراین محدود به یک علت خاص نظیر اقتصاد نمی باشد.

چرا طلاق در جامعه ما رو به افزایش است؟ چه عواملی در رشد طلاق دخالت داشته اند؟

کارشناسان در طی چند سال پژوهش پیرامون خانواده به صورت غیر مستقیم و از زاویه ای دیگر یعنی مطالعه پیرامون عوامل رضایت از زندگی زناشویی، به این امر علاقه مند شده اند اما یقینا نه ادعای پاسخگویی کامل به این پرسش ها را داشته اند و نه علل مختلف این موضوع را کاملا شناسایی کرده اند. ولی در پی نتایج پژوهش های کیفی صورت گرفته پیرامون خانواده می توان بخشی خاص را از دیدگاهی خاص در سطح طرح مسئله عنوان کرد.

بدین منظور به کمک طرح یک نظریه جامعه شناسی تلاش می کنیم تا حدودی مسئله طلاق را کالبد شکافی کرده و توضیح دهیم.

پیر بوردیو جامعه شناس شهیر و معاصر فرانسوی معتقد است که هر انسانی دارای یک عادت واره (Habitus) می باشد. منظور از عادت واره، مجموعه طرحواره هایی است که یک انسان در طول زندگی خود بر اساس برخورد با محیط های مختلف مانند: خانواده، رسانه ها، نهاد آموزش و پرورش و گروه همسالان کسب می کند. این طرح واره ها مانند: چگونه غذاخوردن، چگونه پوشیدن، چگونگی ارتباطات اجتماعی و مشغولیات انسان می باشند.

طبق نظریه بوردیو عادت واره هر فرد، نیروی محرک اعمال و رفتار روزمره اوست که در مرکز سرمایه های فرهنگی اش جای دارد. منظور از سرمایه های فرهنگی، طبق نظر بوردیو، ترکیبی از عادت واره شناخت ها، آگاهی ها، آموزش ها و مدارک تحصیلی می باشد.

این شناخت ها و آگاهی ها می توانند به صورت کلاسیک و آکادمیک در آموزشگاه ها کسب شده باشند و یا به صورت خود آموزی و یا غیر کلاسیک آموخته شده باشند. در هر صورت به زعم بوردیو، سرمایه های فرهنگی و عناصر سازندۀ آنها مقوله هایی اکتسابی و آموختنی هستند. ولی به باور وی عادت واره ها نقش مهمتر و جدی تری در هدایت و کنترل رفتارها و اعمال انسان ها دارند.

اما ضمن اینکه هر فردی عادت واره مخصوص بخود دارد، ولی عناصری از عادت واره های تعدادی از افراد مشترک و یا یکسان می باشند. در این حالت به زعم وی عادت واره طبقاتی وجود دارد. مانند عادت واره های ذوقی و انتخاب هایی که عاملان اجتماعی در عرصه متنوع رفتارها همچون، غذاخوردن و نوع آن، ورزش کردن و نوع آن، موسیقی نواختن و سیاست ورزیدن و غیره صورت می گیرد.

بنابراین، ما در مقابل عادت واره های طبقاتی قرار می گیریم که مشترکات و هماهنگی های زیادی با یکدیگر دارند. اما چگونه سرمایه های فرهنگی و عادت واره ها می توانند در چگونگی تشکیل ازدواج و فرایند آن نقش داشته باشند، مسئله ای است که در سطور بعدی به آن می پردازیم. ازنظریه تا واقعیت

غالبا ازدواج به دو صورت شکل می گیرد. زمانی که دختر و پسری در محیط های اجتماعی مانند دانشگاه ها، محیط های کاری و مهمانی ها با یکدیگر آشنا شده و این رابطه به ازدواج ختم می شود. اینگونه ازدواج ها به غلط به «ازدواج خیابانی» معروف بوده که ما آنها را ازدواج مدرن می نامیم. اکثرا، اینگونه ازدواج ها ناموفق هستند و در این بخش است که بر اساس پژوهش های صورت گرفته درصد طلاق بسیار بالا می باشد.

دسته دوم آنهایی که به صورت سنتی از طریق معرفی خانواده ها با هم آشنا شده و در نتیجه ازدواج می کنند.

در حالت اول دختر و پسر در ابتدا بیشتر بخش نهادی شدۀ سرمایه های فرهنگی (مدارک تحصیلی و یا مهارت هایی مانند هنر و غیره) خود را به نمایش گذاشته و به یکدیگر نشان می دهند. یعنی، از دیدگاه سرمایه های فرهنگی نهادی شده اشان با یکدیگر برخورد می کنند و خیلی کمتر صحبت از عادت واره های آنها می شود. چون غالبا در این بخش، سرمایه های فرهنگی نهادی شده با یکدیگر تفاهمی بین زن و مرد بوجود می آورد. به دلیل اینکه در یک محیط کاری و یا علمی همسان هستند. برای مثال دانشجویان در حالت کلی و دانشجویان بر اساس رشتة یکسان که در نتیجه دارای سرمایه های فرهنگی نهادی مشابه هستند. در حالت دوم چون خانواده ها ابتدا با یکدیگر برخورد می کنند، آنها بیشتر عادت واره های خود را نشان می دهند. اصلا بر اساس عادت واره های یکسان، خانواده ها غالبا با هم ارتباط برقرار می کنند.

در حالت اول بعد از اینکه دختر و پسر با یکدیگر آشنا شده، و زندگی مشترک را شروع کرده، کم کم عادت واره ها طبق گفته بوردیو در عمل خود را نشان می دهند و رفتار افراد را هدایت می کنند و سرمایه های فرهنگی به کناری می روند و یا کم رنگ تر می شوند. بدنبال آن، اگر تضادی در عادت واره ها وجود داشته باشد که غالبا دارد، تضادها خودنمایی می کنند و اختلاف ها کم کم خود را نشان می دهند. این در حالی است که همچنان سرمایه های فرهنگی نهادی با یکدیگر هماهنگ هستند. ولی عادت واره ها در زندگی روزمره، بیشتر خود را مطرح می کنند. در این حالت امکان بالا رفتن اختلافات بین زوجین افزون تر شده و طلاق بیشتر می شود.

اما در حالت دوم که والدین غالبا بر اساس هم طبقه بودن یعنی عادت واره های طبقاتی با یکدیگر برخورد کرده اند فرزندان آنها نیز بر اساس عادت واره های خانواده گی با یکدیگر آشنا شده و برخورد می کنند. در این حالت، ممکن است که سرمایه های فرهنگی زوجین از کمی تا خیلی متفاوت باشند. ولی در ابتدای زندگی نیز این تفاوت ها خود را کم نشان می دهند و در صورت بروز نیز، قابل اغماض هستند. لذا، تعارض کمی هم در زندگی مشترک بوجود می آورد. ولی چون سرمایه های فرهنگی نهادی بیشتر بنایی هستند و بیشتر در سطح جامعه و محیط های عمومی و بیرونی، خود را در قالب شغل و حرف فرد نشان می دهند، به صورت حاشیه در زندگی باقی می مانند و عادت واره ها در مرکز زندگی فعالیت می کنند.

در این حالت، تعارضات اساسی بین زن و مرد بوجود نمی آید و فقط در سطح کار و شغل و بحث های علمی و یا شغلی، سرمایه های فرهنگی نهادی خودنمایی می کنند. بنابراین، زندگی را کمتر به خطر می اندازند و امکان جدایی زن و مرد کمتر می شود. بدون اینکه از اهمیت تفاوت بین سرمایه های فرهنگی نهادی زوجین کاسته شود و یا نادیده گرفته شود.

در نتیجه می توان گفت در صورتی که زوجین بتوانند از دیدگاه عادت واره ها که زیر بنایی تر هستند با یکدیگر آشنا بشوند، خطرات کمتری زندگی آنها را تهدید می کند. با توجه به اینکه سرمایه های فرهنگی نهادی اکتسابی هستند، بعدها زن و مرد می توانند تلاش کنند تا سرمایه های فرهنگی نهادی مشابهی را کسب کنند و بوجود بیاورند. ولی در صورت سرمایه های فرهنگی نهادی یکسان کار سخت و مشکلتری (و نه غیر ممکن) پیش روی زوجین وجود دارد تا عادت واره های یکسانی را بوجود بیاورند.

بنابراین، می توان نتیجه گرفت که به نظر می رسد در جامعه فعلی ما هنوز ازدواج سنتی یعنی با عادت واره های یکسان آغاز کردن، امکان زندگی شادتر و مطمئن تری را نسبت به ازدواج مدرن به همراه می آورد.

عوامل تهدید کننده پایداری خانواده

1. اختلاف فرهنگی و طبقاتی

در بیشتر موارد فرهنگ زن یا مرد به دلیل عدم تناسب یا تضاد، باعث به خطر انداختن بنیان خانواده می شود. برای مثال ناهماهنگی فرهنگی و طبقاتی زن و شوهر (مانند فرهنگ شهری در مقابل فرهنگ روستایی یا فرهنگ دو شهر متفاوت) گاهی باعث تهدید بنیاد خانواده می گردد. گاهی دختر یا پسر فرهنگ و عقیده و طبقه خود را جدا و متفاوت از خانواده خود و شهری که در آن بزرگ شده اند نشان می دهند و یا اینگونه تظاهر می کنند. اما مدتی بعد از ازدواج این پرده کنار می رود و شخص به اصل خودش باز می گردد. بنابراین فرهنگ خانواده و طبقه خانواده تاثیر مستقیم بر شخصیت فرد دارند و به هنگام ازدواج طرفین باید سطح و فرهنگ خانواده یکدیگر را به دقت بررسی کنند و در مورد آن شناخت پیدا کنند.

گاهی زن و شوهر در ظاهر زیر یک سقف با یکد یگر زندگی کنند، اما روح آنها از همدیگر فاصله دارد. زیرا اختلاف فرهنگی و فکری بین آنها در کلیه مراحل زندگی آنها تاثیر می گذارد و  فضای روانی و عاطفی نامساعدی برای آنها به وجود می آورد و طرفین را از یکدیگر متنفر می سازد.

2. دخالت دیگران

تحقیقا ت انجام شده در ایران درباره علل  طلاق، این حقیقت را نشان می دهد که دخالت دیگران در زندگی زوجین مانند اقوام و آشنایان، خانواده شوهر یا زن باعث به وجود آوردن  اختلافات بین زن و شوهر می شود و در نهایت به طلاق و جدایی منجر می گردد. شوهر یا زن مخصوصا در اوایل زندگی مشترک توسط دیگران به صورت ناشیانه راهنمایی و یا تحریک می گردند. گاهی اوقات اطرافیان علیرغم میلشان، در زندگی مشترک زوجین اختلاف به وجود می آورند. در استحکام و انحلال بنیاد خانواده، عوامل متعدد دخالت دارند و هر یک از عوامل اثرات گوناگون آنی یا تأخیری در زندگی طرفین به جای می گذارد. به عنوان مثال دیدگاه و انتظاراتی که خانواده مرد از عروسشان دارند و یا حس رقابت و حسادت نسبت به عروس و اینکه به او به چشم شخصی که پسرشان را از آنها گرفته است می نگرند. سپس با راهنمایی وتحریک پسرشان زمینه ساز، مخالفت بین او و همسرش می شوند و در دراز مدت سلامت خانواده او را تهدید می کنند و در نتیجه تأثیر  عمل آنها به شکل طلاق وجدایی پدیدار می شود.

3. مسائل اقتصادی و مالی

زندگی زناشویی بر پایه اشتراک بنا شده است. وقتی که زندگی مشترک آغاز می شود یعنی اینکه زن و مرد در همه چیز با هم مشترکند. به همین  دلیل به کاربردن عباراتی مانند «مال من»،  «مال تو» و نظایر آن پایه اشتراک را متزلزل و به تفرقه و جدایی مبدل می سازد. زن و شوهر جوان، آگاه باید روی این عبارات را خط بطلان بکشند و آنها را به «مال ما»، «مسئله ما» و «مشکل ما» تبدیل کنند.

ازدواج هایی که بر پایه انگیزه های مادی و ثروث زن یا شوهر پی ریزی شده باشد، بعد از مدتی از هم می پاشد و بنیاد خانواده را متلاشی می نماید.

همه افراد نیازهای مادی دارند که باید در حد تعادل برطرف  شود، اما مسائل مالی نباید همه ی امور را تحت الشعاع خود قرار دهد. زندگی زناشویی نشیب و فراز زیادی دارد و زن و شوهر باید با رعایت صرفه جویی، و با برنامه ریزی صحیح  مخارج زندگی مشترک خود را تنظیم و اداره نمایند.

4. ازدواج مجدد

تنوع طلبی و ازدواج مجدد مرد یا زن باعث از هم پاشیدگی زندگی مشترک می شود. مرد یا زن به فرمان احساسات خود، با زن یا مرد دیگری ارتباط  برقرار می کنند و رابطه خود را با همسر شان  سست می نماید. در این شرایط عواملی مانند ثروت، موقعیت اجتماعی، مقام، زیبایی طرف مقابل باعث گرایش به روابطی خارج از چهارچوب خانواده یا برقراری روابط پنهانی می گردد. این وضعیت موجب می شود روابط زن و شوهر مخدوش گردد، بنیاد خانواده سست شود و سرنوشت فرزندان به خطر افتد.

5. سوء تفاهم ها و سوء ارتباطات

سوء تفاهم از موارد دیگر  آسیب پذیر زدن بنیان خانواده است. بنابراین هریک از زن و شوهر به سهم خود مسئولیت دارند که از به وجود آمدن سوءتفاهم ها وسوء ارتباطات جلوگیری کنند و در اولین فرصت ممکن به حل و فصل آنها بپردازند. هر یک از طرفین به جای پیشداوری و محکوم کردن طرف خود در مورد مسئله ای که نسبت به آن مردد شده اند، بهتر است  با صحبت کردن و طرح مسائله با یکدیگر مشکل را رفع کنند. گاهی یکسوءتفاهم ساده در صورت حل نشدن مانند یک گلوله برف بتدریج به یک بهمن بزرگ تبدیل می گردد، بنیان زندگی زناشویی را متلاشی می سازد.

6. انتقام گیری و بهانه جویی

انتقام گیری، بهانه گیری و عیب جویی از مهمترین عوامل آسیب زایی خانواده و روابط زن و شوهر به شمار می آیند . طرح مکرر « دلخوری ها »، نقاط ضعف و نارسایی ها، روابط زناشویی را تهدید و تخریب می کند. بنابراین به هنگام اختلاف و خطا سعی کنید تا همدیگر را عفو کنید؛ نقاط مثبت یکدیگر را ببینید و «کهنه قباله ها» را زنده نکنید! همچنین سعی کنید از کاه، کوه نسازید و با دیده اغماض به رفتار و گفتار همدیگر نگاه نکنید.

7. سلطه گری شوهر یا زن

گاهی شوهر یا زن در زندگی مشترک، احساس سلطه جویی و سلطه گری دارند و نظرات خود را به خانواده تحمیل می کنند و فضای خانواده را به یک فضای استبدادی و نامطلوب تبدیل می کنند در چنین فضایی شوهر یا زن مرتب به دیگران دستور می دهن، امر و نهی می کنند، اعضای خانواده را تهدید می کنند و یا اجازه اظهار نظر  به دیگران نمی دهند. این وضعیت سلامت خانواده را به خطر می اندازد و اعضای خانواده احساس حقارت می کنند. نتیجه اینوضع، سرکشی، نافرمانی و لجاجت در رفتار اعضای خانواده خواهدبود. در چنین خانواده ای مشارکت و مشورت معنا ندارد و شوهر یا زن تنها تصمیم گیرنده و همه کاره است. بنابراین «مرد سالاری» یا «زن سالاری» اساس خانواده را متزلزل می کند و باعث ایجاد اختلافات خانوادگی شدیدمی شود.

چنانچه تجربیات و نظریاتی در مورد موارد ذکر شده فوق دارید لطفا در بخش نظرات ثبت نمایید تا دیگران نیز از تجربیات و یا نظرات شما استفاده نمایند.به این امید که آمار طلاق در کشور کاهش یابد.

محمد دلاوری

دسته ها: وبلاگ

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.